بسم رب الشهدا و الصدقین

 

تقدیم به روح پر فتوح شهید حنیف عزیز

حنیف تنها فرماندهی که قبل از شهادت تشییع شدند: 

سردار حنیف مدت زیادی در شمالغرب حضور پر برکت داشتند و با همه ی مردم و نیروهای منطقه رابطه ی عجیبی برقرار کرده بودند گویی کسی به فکرش خطور نمی کرد که روزی پیش آید که ایشان از جمع رزمندگان این منطقه جدا شوند, هرچند که وی در سه سال آخر خیلی به تهران فشار می آورد تا نسبت به انتقال وی اقدام نمایند.

یک روز تابستانی در سال 79 هنگامی که همه بچه های مرکز با کمال آرامش مشغول خدمت بودند ,ناگهان خبر سرد و حیرت انگیزی در بین دوستان پیچید,همه غافلگیر شده بودند و ناچارا نیروهای مرکز در نمازخانه جمع شدند.

 

واقعه تاریخی دلخراشی را نظاره می کردند:«جدایی فرماندهی که در دل ها جا گرفته بود» که از توصیف خارج است و نمی توان آن را در فهم ها و کتاب ها به ثبت رسانید برای اینکه این حادثه برای هر دو یعنی فرمانده و نیروها باور نکردنی بود و سیل اشک و زجه های بچه های مرکز با گریه های سوزناک فرماندشان هم آغوش شده بود که نمونه آن را در هیچ زمان نمی توان یافت.

 

واقعاً ما داشتیم ایشان را تشییع می کردیم و نمی دانستیم که ایشان همان روز مظلومانه شهید شده اند و حقیقتا محبت فرمانده به نیروها و بالعکس خارج از تعاریف و قوانین رایج به نمایش گذاشته می شد.

 

حنیف عزیز با اشک بچه های مرکز بدرقه شدند , ای کاش این جدایی به همین جا می شد و لااقل هفته ای یک بار یا ماهی یکبار به بهانه های مختلف با وی تماس داشتیم تا تشنگی دوری از عزیز از دست رفته برطرف می شد.

 

اوج محبت طرفین خداوند را نیز خشنود کرده بود و می دانست که دل کندن از هم برای هر دو مشکل خواهد بود لذا تقدیر خداوند این گونه رقم خورد تا چند سالی این جدایی نیز تمرین شود تا روز موعود, طاقت و تحمل جدایی را داشته باشیم.

 

روزی دیگر در سال 84 بازگشت , آن پرستوی سفرکرده باغ و بوستان شمالغرب رنگ دیگری به خود گرفت بود و آمده بود تا بگوید که جدایی صغری تمام شده و باید جدایی کبری را باور کنید. ایشان با چشمانی اشک بار سال 79 مرکز را ترک کرده بود و در اولین جلسه ی حضور در مرکز نیز با چشمانی پر از اشک به سراغ ما آمده بود ,انگار نیامده بود که که ما را بخنداند و آمده بود که اول خودش گریه نماید و به ما نیز بگوید روزگار اشک و ماتم شما تازه شروع شده است.

 

همه اهل عالم دیدند که چگونه بار دوم جنازه مطهر را دستان کسانی که در کمال نا باوری و بهت زده حمل می کردند و چگونه همان حادثه 79 تکرار شده و تشییع جنازه اصلی و دائمی را که پنج سال پیش تمرین کرده بودند به نمایش گذاشتند.

 

 ***

خداوند اینگونه دلهای دوستان شهید حنیف را برای شنیدن خبر  شهادتش آماده  کرده بود

دلشوره ی عجیبی داشتم :در مأموریت بودم که سر سفره نهار خبر ناگواری را تلویزیون پخش کرد: « یک فروند هواپیمای نظامی جمهوری اسلامی ایران در تهران سقوط کرده است و از جزئیات آن خبری در دست نیست» این خبر مثل برق مرا گرفت و فورا از اتاق بیرون رفته و به تلفن همراه سردار حنیف زنگ زدم متأسفانه تلفن همراهشان خاموش بود و این چند لحظه چنان لرزه بر اندامم انداخت که خدا می داند , مثل مرغان سر بریده این طرف و آن طرف می رفتم. در خیال خود می گفتم نکند این هواپیما حامل سردار حنیف باشد.

 

بعد از شنیدن خبر تکمیلی متوجه شدم که هواپیما حامل خبرنگاران صدا و سیما می باشد که به درجه رفیع شهادت نائل آمده اند.

 

از این مقدمه ها و گفته های سردار حنیف چنین می شد استنباط کرد که یک خطر جدی ایشان را تهدید می کند و از حالات وی هم کاملا می توانستیم برداشت کنیم ایشان آمده بودند تا از مرکزی که سالهای طولانی در آن زحمت کشیده و از آن خاطراتی داشته بازدید نمایند و در سه مرحله ی بازدیدش همه خاطرات را در جلسه دوستانه با مرکز تکرار کرده و همه را با خنده تعریف می کردند.

 

وقتی خبر سقوط هواپیمای فالکن سپاه در روز 19 دی 84 شنیدم تازه فهمیدم که آن نگرانی که خیلی آزارم می داد و لحظه سختی را که در پیرانشهر تا تکمیل شدن خبر و کیفیت سقوط هواپیمای خبرنگاران منتظرش بودم, زمینه و آماده سازی دوستان حنیف برای تجلی خبر ناگوار سقوط دلهای واقعی آنها بوده و حتما هم در این اخبار و اتفاقات حکمتی دیگر نهفته بود که از اسرار آن فقط خدا آگاه است.

حنیف  آتش کردستان را به گلستان تبدیل کرده بود

 

بعد از ظهر یک روز تعطیلی تابستان سال 1378 در پایگاه پیرانشهر استراحت می کردم , که دژبان با عجله آیفون را به صدا در آورد و گفت:فلانی زود بیایید پایین که تسلیمی داریم. من هم به سرعت لباسهایم را پوشیده و به دژبانی رفتم تا درب را باز کنم شهید حنیف را دیدم که با صدای بلندی می خندید و به دژبان گفته بود که من تسلیمی حزب هستم و از ترسیدن و هول شدن سرباز و واکنش بنده غش کرده بودند به هر حال ما را هم سرکار گذاشته بود, کلی خوشحال شدند و پس از خوش و بش کوتاه فرمودند: که ما به مرز میرویم, خواستیم در جریان باشید و تا غروب نیز آنجا هستیم اگر دوست داشتید و وقت نمودید یک سری هم به ما بزنید خوشحال میشویم, ما هم که از خدایمان بود فرصت را غنیمت شمردیم, به سرعت کارهایمان را انجام دادیم. با چند نفر از دوستان به دنبال ایشان راه افتادیم پس از مدتی به منطقه ی مورد نظر که قبلا ناامن بوده و به برکت وجود ایشان پاکسازی شده بود رسیدیم.

آن روز سردار حنیف را خیلی خوشحال دیدم برای اینکه: ایشان اولاً همراه  خانواده بوده ودوماً محل و منطقه ای را داشت برای آنها توضیح می دادند که: روزگاری جولانگاه اشرار و ضد انقلاب بوده و حالا به حمد خداوند متعال محلی امن و تفرج گاهی برای مسافرین و مهمانان تبدیل شده است.

راستی می دانید اسم آن محل چه بود؟

آن جا را اهالی پیرانشهر دره ی «کهنه لاییجان» می نامند و این محل , موقعیت حساسی داشت و تنها منطقه مورد علاقه ضد انقلاب بشمار می رفت. معبر ورود و خروج آن بود و چه خون های پاکی جهت دفاع از این منطقه خوش آب و هوا و زیبای میهن اسلامی به زمین ریخته نشده و چه غم و غصه هایی برای پاکسازی آن بر دل و جان شهیدان کاظمی و حنیف عزیز کشیده نشده است که امروز یکی از مهم ترین تفرج گاه های استان آذربایجان غربی به شمار می رود که مردم خون گرم کردستان و سایر استان های هم جوار در کنار خانواده و فرزندان خود با آسایش خاطر روز های تعطیل خود را سپری می کنند.

راوی: علیرضا سجادی

www.ilyas110.persiangig.com

www.haneef.ir

www.ahmadkazemi.ir

2007/06/25